آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه 19 تیر96(خاطرات ما)

1396/4/19 9:31
نویسنده : مامان نسرین
1,326 بازدید
اشتراک گذاری

                                                         

سلام و صد سلام به دوستان و گلهای خودم. ببخشید که بسیار دیر آمدم به سرزمین مجازی خاطراتمان. این روزهایمان کمی پرمشغله و پر از گرماست. استرس انتخاب مدرسه برای دخترکمان و سرزدن به مدارس مختلف و تصمیم بر سر این که چه کنم چه نکنم.

در این ایام اتفاق مبارکی که برایمان افتاد عروسی دایی جان محمد بود که روز خسته کننده ای با دخترم در آرایشگاه داشتیم اما در شبش بسیار مفرح و شاد بود و کلی با آویسا کلی حرکات موزون نمودیم.بعد عروسی یک ماه رمضان و افطاری های خونه باباجون و ما امسال تنها شب های جمعه مهمان خانه باباجون بودیم و آنجا میشد میدان جنگی برای نوه های محترم.

تولد بابا رضا هم که خرداد ماه بود با کیکی که از قبل تهیه نمودیم سورپرایزش کردیم.

کلاس های تابستانی دخترمان با ادامه دادن دوره تکمیلی شنا و کلاس مشاعره به همت آزیتاجون برگزار شد. تلاش بر این بود که با دوستان همکلاسی هم گروه شوند ولی با تماس آزیتاجون دخترم کلاس هایش را با سارینا و هلیا و بهامین شروع کرد. روز اول روز سختی بود . جای جدید پر از وسایل و تزیینات منزل مربی جان تا جو کلاس و دوستای جدید همه همه براین شد که دخترمان در پایان کلاس بر صندلی عقب ماشین از خستگی غش کرد. آزیتا جون هم جلسه اول رو با شعر سختی شروع کرد و خودم هنوز بعضی جاهاش رو یاد می ره.

تا نه پنداری فلک روزی به کس ارزان دهد                    جان ستاند در بها گردون به هر کس نان دهد

ابر و گل در پرده گویندت حدیثی، کاسمان                     سازد گریان گرت یک دم لب خندان دهد

برای راحتی دخترم و مشورت با خودش  قرار بر این شد که که مهد ثبت نامش کنم. و برای تابستان دخترم به مهد بره که کمتر تو اداره اذیت شه. دیروز رفتم دنبالش در حالی که ناراحت بود گفت: مامان مسعودی مروارید من رو برداشت. از لفظ مسعودی و اینکه به فامیلی دوستش رو صدا میزند خندم گرفته بود. یاد قدیم خودمان افتادم.

دخترم این روزها احساس بزرگ شدنت را درک می کنم اینکه با صلابت سخن می گویی با من و پدرت با دلیل حرف میزنی و گاهی ما را نصیحت می کنی. دلم نمی خواست اینقدر زود بزرگ شوی.

بابا! عروسی دایی جان یادته آقائه چی گفت؟ عروس باید حرف داماد و داماد حرف عروس رو گوش کنه. شما هم یه روز حرف مامان رو گوش کن یه روز مامان حرف شما. شما با هم دعوا می کنین من وعلی ناراحت میشیم.

امسال تعطیلات عید فطر در منزل ماندیم. یه عصر با گلهایمان و عمو علیرضا رفتیم پارک یاس. به صرف چای و شیرینی و هندوانه. عصری هم بچه ها رو بردیم دنیای بازی. یه شب جمعه هم با عمو علیرضا اینا قرار گذاشتیم و به صرف جوج و نوشابه رفتیم پارک یاس و کلی خوش گذشت و البته عزیز و آقاجون هم باما بودن.

علی هم با دوچرخه ش همش میرفت سمت جاده و جیغ و داد ما و با هزار ترفند اونا رو تو آلاچیق نگه میداشتیم. دیشب آویسا دوباره دلش می خواست بریم جوج بزنیم و علی هم هی میگفت مامانی بریم جوج و نوشابه بخوریم.

در این مدت هم دایی جان محمد و سحرجون رو پاگشا کردیم و بماند آشپزی بنده با شیطنت های بچه ها که آخر شب مثل جن شده بوده بودم. شبی بود در کنار خانواده عزیزم با شیطنت ها و بپربپر های عجیب و غریب  آویسا و علی که منزل شده بود سرزمین عجایب.

علی کوچولو هم این روزها بسیار شیطون شده و حرف گوش نکن و جدیدا هم WC رفتن هاش رو به تاخیر میندازه و این جدالی میشه بین من و اون.

علی روبه بابا که با نگاه دنبالش میکرد که از پله ها نیوفته:

جلوی خودت رو نگاه کن!

گاهی به صلح هستن در کنار خواهری و گاهی به جنگ و کلاً  مشغولن. روز تولدش نزدیکه و همش ذوق جشن تولد داره و ما هم هنوز برنامه ای نچیدیم.

بسیار دلم بود که بیشتر بنویسم اما چکنم که حالی ندارم و قلم یارای من نیست...

تعطیلات تابستان مامان امروز شروع میشه دوهفته تا ببینیم برنامه مون چی میشه سفره همه دوستان بخیر باشه و همچنین ما ....انشاءالله با خاطرات سفر بر گردیم...

                                   

 

 

آویسا در تولد آوین

آویسا و آراد مهمان اداره مامان بودن

 

 

کلاس شطرنج با طلاجون

 

 

نمایشگاه نقاشی آویسا در اداره

خونه دخترخاله بابا رضا

آموزش نقاشی از اینترنت

یک روز گرم تابستان

تولد بابا رضا

روزهای مهد

آویسا و مسعودی

 

جشن هندوانه در مهد

بوستان یاس

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

ساعت نیک
19 تیر 96 11:07
دایی بهزاد
25 تیر 96 12:16
همیشه شااااد و پرتواااان بااااشید عزززییزززااانم....
مامان نسرین
پاسخ
فدای شما دایی جان مهربانمحبت